موسسه پردازشگران

تماس با ما

02

ریشه‌ها و پایه‌ها

01

ریشه‌ها و پایه‌ها

 

۱. چیستی‌ایمان‌

اَلایمان‌ُ مَعْرِفَه‌ٌ بِالقَلْب‌ِ وَاِقْرارٌ باللِّسان‌ِ وَعَمَل‌ٌ بِالاَرْکان‌ِ.

ایمان‌حقیقی‌و راستین‌، عبارت‌است‌از: ۱) شناخت‌و معرفت‌قلبی‌،

۲) اظهار و اقرار زبانی‌، ۳) عمل‌و رفتار جسمی‌.

 

آیا از خود پرسیده‌اید که‌ایمان‌چیست‌؟ یا از دیگری‌، پاسخ‌چنین‌پرسشی‌را خواسته‌اید؟

کسانی‌هستند که‌گمان‌می‌کنند «ایمان‌»، صرفاً همان‌باور و قبول‌درونی‌وقلبی‌است‌و اگر کسی‌ایمان‌خود را اظهار و ابراز نکند یا نسبت‌به‌رفتار وعملی‌که‌اسلام‌دستور داده‌است‌، بی‌تفاوت‌و بی‌اعتنا باشد، باز هم‌ایمان‌او،ایمان‌قابل‌قبولی‌است‌. برخی‌افراد پا را از این‌فراتر نهاده‌، بر این‌تصورِباطل‌اند که‌اظهار و ابراز ایمان‌«تظاهر» است‌و می‌پندارند که‌اساساً باید ایمان‌را «پنهان‌» داشت‌تا «ریا» نشود!! بعضی‌نیز «عمل‌» را بی‌بها می‌دانند وشعارشان‌این‌است‌که‌«قلب‌باید پاک‌باشد»! حرف‌درستی‌که‌از آن‌نابجابهره‌برداری‌می‌شود!

خوب‌است‌از پیشوای‌مومنان‌و پیشتاز راه‌ایمان‌، امام‌علی‌بن‌ابیطالب‌(ع)،پاسخ‌این‌پرسش‌را طلب‌کنیم‌و از محضر آن‌حضرت‌سوال‌کنیم‌که‌ایمان‌چیست‌؟

امام‌علی‌(ع) پاسخ‌می‌دهند که‌: ایمان‌راستین‌و سعادت‌بخش‌، بر سه‌پایه‌وستون‌استوار است‌و مرکب‌از سه‌بخش‌می‌باشد:

۱) مَعْرِفَه‌ٌ بِالقَلْب‌ِ : شناخت‌و آگاهی‌، امّا نه‌شناخت‌ِ ذهنی‌ِ صِرف‌، بلکه‌شناخت‌قلبی‌و درونی‌. همان‌که‌باور و عقیده‌را تشکیل‌می‌دهد. معرفت‌به‌حقیقت‌هستی‌و هستی‌بخش‌ِ جهان‌، و نیز معرفت‌به‌منتهی‌و هدف‌هستی‌ِ انسان‌که‌همان‌رجوع‌به‌سوی‌خدا و زندگی‌ابدی‌است‌، و نیز معرفت‌به‌راهی‌که‌میتوان‌به‌آن‌سعادت‌و حیات‌ِ جاودان‌دست‌یافت‌و معرفت‌به‌راهنمایان‌ورهروان‌و رهبران‌این‌مسیر. معرفتی‌قلبی‌، عمیق‌، ریشه‌دار و درونی‌. این‌معرفت‌، مبنا و زیر ساخت‌ایمان‌راستین‌است‌. ایمان‌ِ بدون‌معرفت‌، ایمان‌نیست‌، بلکه‌ادّعای‌بی‌محتوی‌و قالب‌بی‌روحی‌است‌که‌هرگز انسان‌را به‌سرچشمه‌حیات‌و هدایت‌نمی‌رسانَد.

این‌معرفت‌، از راه‌تلاش‌و کوشش‌علمی‌و عملی‌بدست‌می‌آید و تقویت‌می‌شود. با مطالعه‌و تحقیق‌، پرسش‌و پژوهش‌و مجاهدت‌و تلاش‌علمی‌، بایدبه‌زمینه‌های‌دسترسی‌به‌این‌معرفت‌دست‌یافت‌، اما این‌تلاش‌علمی‌مقدمه‌است‌، و ارتباط‌معنوی‌و قلبی‌که‌انسان‌با خدا پیدا می‌کند، ارادت‌ومحبت‌ورزی‌به‌اولیاء الهی‌، عبادت‌و توسل‌و ذکر و دعا، این‌معرفت‌راطراوت‌و تاثیر می‌بخشد، و نهایتاً تقوای‌الهی‌و عمل‌به‌دستورات‌اسلام‌، والتزام‌عملی‌به‌مقتضای‌ایمان‌، ریشه‌داری‌و تعمیق‌معرفت‌قلبی‌را در پی‌خواهد داشت‌.

آری‌، معرفت‌راستین‌و عمیق‌نوری‌است‌که‌خداوند در دل‌بنده‌اش‌می‌تاباند، اما آنچه‌مهم‌است‌، این‌است‌که‌بخواهیم‌به‌این‌نور دست‌یابیم‌و درحدّ توان‌برای‌رسیدن‌بدان‌تلاش‌هم‌داشته‌باشیم‌.

 

۲) وَاِقْرارٌ بِاللِّسان‌ِ : اظهار و اقرار به‌ایمان‌به‌وسیله‌زبان‌، نیز بخشی‌ازایمان‌ِ حقیقی‌است‌. مومنان‌هرگز ایمان‌خود را در شرایط‌عادی‌پنهان‌نمی‌کنند، زیرا ایمان‌، نوری‌است‌که‌آنگاه‌که‌بر زبان‌جاری‌می‌شود محیط‌پیرامون‌را نورانی‌می‌کند و برای‌خودِ شخص‌ِ مومن‌، چنین‌محیط‌نورانی‌،پیمودن‌ِ مسیر هدایت‌و ایمان‌را آسان‌و فراهم‌می‌سازد. این‌اقرار، نه‌تنها درگفتن‌و تکرار کلمات‌طیبه‌«اشهد ان‌لااله‌الاالله‌وَحْدَه‌ُ لاشریک‌له‌» «واشهدان‌َّمحمداً عبده‌ورسوله‌» تجلی‌می‌کند، بلکه‌در عبادت‌ِ زبانی‌، ذکرِ خدا،یادآوری‌عَلَم‌ها و علامت‌های‌هدایت‌الهی‌، و دعوت‌دیگران‌به‌خیر وسعادت‌و هدایت‌نیز ظهور و بروز می‌یابد.

آری‌! در برخی‌شرایط‌اظهار و ابراز ایمان‌با زبان‌، بزرگترین‌مجاهدت‌وموثرترین‌عملی‌است‌که‌یک‌مومن‌واقعی‌می‌تواند انجام‌دهد. هرگز اینگونه‌نیست‌که‌اظهار ایمان‌، تظاهر و ریا باشد، البته‌این‌اظهار و اقرار، به‌عنوان‌یک‌عمل‌اِلهی‌و برای‌تقرب‌به‌خدا باید انجام‌شود.

۳) وَعَمل‌ٌ بِالاَرْکان‌ِ : عمل‌و رفتار با جوارح‌و اعضای‌بدن‌، سومین‌بخش‌از ایمان‌است‌که‌بدون‌آن‌، ایمان‌کامل‌و حقیقی‌، تحقق‌نمی‌یابد. عمل‌ِ صالح‌ِخالص‌و در راه‌رضای‌خدا، لازمه‌تفکیک‌ناپذیر ایمان‌است‌. البته‌اگر معرفت‌ِقلبی‌و باور حقیقی‌در کسی‌بوجود آید، عمل‌و رفتارِ وی‌خودبخود تحت‌تاثیر آن‌قرار می‌گیرد و از «قلب‌پاک‌و مومن‌» جز عمل‌شایسته‌و رفتارمومناند سر نمی‌زند. این‌یک‌اشتباه‌بزرگ‌و مغالطه‌فاحش‌است‌که‌کسی‌به‌بهانه‌قلب‌پاکی‌که‌ادعا می‌کند، از انجام‌اعمال‌شایسته‌خود را محروم‌بدارد ورفتار او ادعایش‌را تایید ننماید. چگونه‌ممکن‌است‌کسی‌معرفت‌قلبی‌به‌خداو آخرت‌و رسول‌و ائمه‌: داشته‌باشد، امّا نسبت‌به‌نماز و انفاق‌و خدمت‌به‌خلق‌و تبلیغ‌و ترویج‌دین‌خدا و… اهتمامی‌نداشته‌باشد؟ چگونه‌پذیرفتنی‌است‌که‌کسی‌به‌بهشت‌و دوزخ‌الهی‌باور عمیق‌داشته‌باشد و از او ظلم‌ودروغ‌و عهدشکنی‌و خیانت‌و… سر بزنَد؟ چگونه‌می‌توان‌باور کرد که‌کسی‌به‌خاندان‌پیامبر اکرم‌(ص) و ولایت‌علی‌(ع) و مظلومیت‌حسین‌(ع) به‌ راستی‌باور داشته‌باشد، لکن‌رفتار و عمل‌خود را در مسیرِ ارشادات‌و دستورات‌آن‌بزرگواران‌تنظیم‌نکند؟!

در آیات‌فراوانی‌از قرآن‌کریم‌، ایمان‌و عمل‌ صالح‌توام‌با یکدیگر به‌عنوان‌تنها عامل‌نجات‌بخش‌و حیات‌آفرین‌، معرفی‌شده‌اند، و «اقرار به‌لسان‌»هم‌در حقیقت‌عملی‌است‌که‌برعهده‌زبان‌نهاده‌شده‌است‌.

معرفت‌قلبی‌، اقرار و اظهار زبانی‌و عمل‌و رفتار شایسته‌سه‌بخش‌اصلی‌وتفکیک‌ناپذیر «ایمان‌حقیقی‌» هستند و کسی‌که‌می‌خواهد با امیرمومنان‌پیوندبرقرار کند، باید تعریف‌آن‌حضرت‌را پیرامون‌«ایمان‌» بپذیرد و دیدگاه‌خودرا درباره‌«ایمان‌» و ارکان‌ِ اصلی‌ِ آن‌، از این‌امام‌ِ بزرگوار فراگیرد. علاوه‌بر آن‌باید در جهت‌تعمیق‌و ریشه‌دار کردن‌معرفت‌خود نسبت‌به‌اصول‌اسلام‌تلاش‌کند، و با اقرار و اظهار زبانی‌، و نیز عمل‌و رفتار شایسته‌، ارکان‌ایمان‌خود را تقویت‌نماید و نگرش‌های‌محدود، ناقص‌و انحرافی‌درباره‌تعریف‌«ایمان‌» را فرو نهد و بدان‌اعتماد نکند، و زندگی‌خود را در چارچوب‌راهنمایی‌و هدایت‌«عَلَوی‌» ـ که‌در راستای‌همان‌هدایت‌«نَبَوی‌» و «الهی‌»است‌ـ سامان‌بخشد.

 

۲. دوستی‌امام‌علی‌(ع)

لایُحِبُّنی‌الاّ مومن‌ٌ وَلا یُبْغِضُنی‌الاّ مُنافِق‌ٌ

مرا جز مومن‌دوست‌ندارد و به‌من‌جز منافق‌بُغض‌و کینه‌نمی‌ورزد.

 

بدون‌تردید یکی‌از شاخص‌های‌ایمان‌ِ راستین‌، جهت‌گیری‌و انگیزه‌دوستی‌و محبت‌و عشق‌است‌. اینکه‌چه‌کسی‌را یا چه‌چیزی‌را و چرا دوست‌داریم‌، و از چه‌کسی‌یا چه‌چیزی‌و چرا نفرت‌داریم‌، مشخص‌کننده‌عمق‌وریشه‌داری‌ِ ایمان‌ِ ما است‌. محبت‌و نفرت‌، امری‌درونی‌، قلبی‌و نامشهود است‌که‌آثار و نشانه‌های‌آن‌در رفتارها و برخوردهای‌انسان‌ظهور و بروز خارجی‌پیدا می‌کند. هرگز نمی‌توان‌کسی‌را مجبور ساخت‌که‌چیزی‌را یا شخصی‌رادوست‌بدارد یا از آن‌متنفر باشد، زیرا دوستی‌و نفرت‌، بر اساس‌ِ معرفت‌وشناختی‌که‌نسبت‌به‌کسی‌یا چیزی‌ایجاد می‌شود و میزان‌ِ قرب‌و نزدیکی‌که‌باآن‌مقوله‌احساس‌می‌گردد و نیز درک‌و تصدیق‌ِ سودمندی‌ِ آن‌، در دل‌ایجادمی‌شود. تبدیل‌و تغییر آن‌یا شدت‌و ضعف‌آن‌نیز به‌همین‌عوامل‌بستگی‌دارد. کشش‌و جاذبه‌ای‌که‌بین‌مُحب‌ّ و محبوب‌ایجاد می‌شود یا فاصله‌ودافعه‌ای‌که‌بین‌ مُبْغِض‌ْ و مبغوض‌بوجود می‌آید، حاصل‌ِ شناخت‌و احساس‌ِسنخیّت‌این‌دو و ظرفیت‌و توان‌ِ محبوب‌برای‌برآوردن‌آرمان‌ها و نیازهای‌محب‌ّ است‌. البته‌همه‌اموری‌که‌«محبوب‌ِ» یک‌شخص‌است‌، در یک‌سطح‌نیستند بلکه‌با توجه‌به‌مراتب‌و درجات‌ِ سنخیت‌محب‌و محبوب‌، سودمندی‌محبوب‌و نیازها و آرمان‌ها و آرزوهای‌محب‌ّ، سطح‌و میزان‌محبت‌ها هم‌متفاوت‌می‌شود: گاهی‌چیزی‌یا کسی‌محبوب‌ِ بالذات‌و اصیل‌است‌و گاهی‌محبوب‌بالعرض‌و بالواسطه‌. اگر کسانی‌ثروت‌را دوست‌دارند، بخاطر این‌است‌که‌آن‌را وسیله‌رفاه‌و لذت‌می‌دانند و رفاه‌و لذت‌را تامین‌کننده‌خوشبختی‌، اگر کسانی‌هم‌عاشق‌علم‌و دانش‌اند بدان‌جهت‌است‌که‌با آن‌احساس‌سنخیّت‌و نزدیکی‌می‌کنند و آن‌را برآورده‌کننده‌آرمان‌ها وغایت‌های‌خود می‌دانند. اما همه‌محبت‌ها و دوستی‌ها به‌«حب‌ّ کمال‌وسعادت‌» منتهی‌می‌شود و همه‌نفرت‌ها و کینه‌ها از «تنفر از انحطاط‌و سقوط‌وبدبختی‌» سرچشمه‌می‌گیرد.

انسان‌ذاتاً کمال‌جو و تعالی‌طلب‌است‌گرچه‌مصداق‌ها و موردها را غلط‌انتخاب‌کند. به‌همین‌جهت‌در مکتب‌وحی‌، همه‌سعی‌اولیاء الهی‌بر این‌است‌که‌بشر را به‌محبوب‌لایق‌و معشوق‌حقیقی‌برسانند و مصداق‌درست‌ِ کمال‌وتعالی‌را به‌انسان‌معرفی‌کنند.

آری‌! محبوب‌و معشوق‌حقیقی‌انسان‌، تعالی‌و رشد و جمال‌و کمال‌ِ مطلق‌است‌که‌هر کس‌هر چه‌را و هر که‌را دوست‌دارد جمال‌و کمالی‌در او سراغ‌دارد یا آن‌را موجب‌رشد و تعالی‌می‌شمارد. و چون‌خداوند متعال‌ـجل‌جلاله‌ـ منشا و  مخزن‌و مبدا همه‌زیبایی‌ها و کمالات‌است‌، پس‌اومحبوب‌ِ اصیل‌و بالذات‌است‌و برای‌یک‌انسان‌ِ مومن‌راستین‌و عارف‌ِ حقیقی‌ـ که‌با شناخت‌و درک‌ِ حقیقت‌هستی‌و کسب‌جهان‌بینی‌الهی‌، به‌ایمان‌رسیده‌است‌ـ جز «خدا» هیچ‌محبوب‌ِ مستقلی‌وجود ندارد. همه‌صفات‌و جلوه‌های‌زیبایی‌از آن‌خدا است‌، پس‌همه‌سپاس‌ها و ستایش‌ها هم‌از آن‌او است‌،همینطور همه‌محبت‌ها و عشق‌ها نیز به‌او تعلق‌دارد، و انسان‌ِ راه‌یافته‌هدایت‌شده‌، این‌حقیقت‌را دریافته‌است‌و آنچه‌را از خدا می‌خواهد و می‌جویدهمین‌است‌که‌: «خدایا! من‌از تو دوستی‌ِ تو و عشق‌ِ تو را می‌خواهم‌، و دوستی‌هر که‌تو را دوست‌دارد، و دوستی‌ِ هر عملی‌را که‌موجب‌قرب‌من‌به‌تومی‌گردد!»

کسانی‌که‌مجذوب‌و عاشق‌جلوه‌های‌دنیا شده‌اند و دوستی‌و عشق‌مطلق‌خود را به‌مطلوب‌ها و محبوب‌های‌مادی‌و حیوانی‌محدود ساخته‌اند، درحقیقت‌بدین‌علت‌است‌که‌تنها ظواهر و مظاهرِ هستی‌را درک‌کرده‌و ازمعرفت‌عمق‌و غایت‌ِ هستی‌محروم‌اند، و چون‌انسان‌موجودی‌است‌که‌به‌مطلق‌و بینهایت‌گرایش‌دارد، و از طرفی‌یافته‌ها و جلوه‌های‌ِ دنیوی‌محدود ونازل‌می‌باشند، بنابراین‌نمی‌تواند نیاز فطری‌و متعالی‌ِ انسان‌را ارضاء کند و اورا به‌آرامش‌و اطمینان‌برساند. آنچه‌انسان‌را به‌آرامش‌و امنیت‌و ایمان‌می‌رساند محبت‌و یاد خدا و انسان‌های‌الهی‌است‌.

بیان‌این‌حقیقت‌در کلام‌ِ پیشوای‌ِ مومنان‌امام‌علی‌(ع)، هرگز از سرِشخص‌پرستی‌و خودخواهی‌نیست‌، که‌ساحت‌مقدس‌آن‌بزرگوار از این‌امور، منزه‌و پاک‌است‌، بلکه‌حقیقتی‌است‌که‌پیامبر اکرم‌(ص) آن‌را به‌عنوان‌عهد و پیمان‌خود اعلام‌کرده‌اند و دوستی‌علی‌(ع) را، ملاک‌و شاخص‌ایمان‌و نفاق‌دانسته‌اند.

آری‌! مدعیان‌دوستی‌ِ خدا بسیارند. اما دوستی‌ِ حقیقی‌خدا، شاخص‌وعلامت‌ِ صادقی‌می‌خواهد که‌مدعیان‌لاف‌زن‌را از محبّان‌صادق‌و واقعی‌جداسازد. و آن‌دوستی‌ِ علی‌(ع) است‌. زیرا علی‌بن‌ابیطالب‌(ع) آیینه‌تمام‌نمای‌جمال‌و جلال‌حق‌است‌. او است‌که‌پیشوای‌عاشقان‌و امام‌عارفان‌است‌. اواست‌که‌پیامبر اکرم‌(ص) او را صدیق‌اکبر و فاروق‌اعظم‌دانسته‌است‌. علی‌(ع)بزرگ‌ترین‌دوست‌ِ صادق‌و عاشق‌پاکباخته‌خدا و پیامبر او بوده‌که‌در عقیده‌و عمل‌، آن‌را نشان‌داده‌است‌. علی‌(ع) بزرگترین‌میزان‌و شاخص‌تشخیص‌حق‌از باطل‌و سره‌از ناسره‌بوده‌است‌. او که‌خود را بنده‌ای‌از بندگان‌رسول‌اکرم‌(ص) می‌داند و نفس‌ِ پیامبر(ص) است‌.

آیا ممکن‌است‌کسی‌مومن‌واقعی‌باشد امّا بدون‌عشق‌و محبت‌علی‌(ع)؟و آیا ممکن‌است‌کسی‌بغض‌و نفرت‌و کینه‌علی‌(ع) را به‌دل‌داشته‌باشد اما درادعای‌دوستی‌ِ خدا و ایمان‌به‌او، صادق‌باشد؟ علی‌(ع) که‌رفتارش‌وگفتارش‌، میزان‌حق‌است‌و صراط‌مستقیم‌، و در عرصه‌ها و صحنه‌ها و شرایط‌مختلف‌و در فراز و نشیب‌های‌زندگی‌، ذرّه‌ای‌از حق‌و عدالت‌و ایمان‌عدول‌نکرده‌و الگوی‌جامع‌ِ انسان‌کامل‌و نمونه‌عالی‌قرآن‌ِ ناطق‌است‌، بهترین‌ملاک‌و معرّف‌برای‌جداکردن‌مومن‌و منافق‌است‌و هم‌او است‌که‌در کنار کوثر ودر عالم‌محشر، مومن‌و منافق‌را جدا می‌سازد و بهشت‌و جهنم‌را به‌عدالت‌تقسیم‌می‌نماید.

آری‌! علی‌(ع) را جز مومن‌دوست‌نمی‌دارد و با او جز منافق‌دشمنی‌نمی‌ورزد، زیرا دوستی‌ِ علی‌بن‌ابیطالب‌(ع) کیمیایی‌است‌که‌جوهر وجودانسان‌را «علوی‌» می‌سازد و او را به‌تعالی‌می‌رساند. دوستی‌ای‌که‌در جان‌ودل‌ریشه‌دوانده‌و بر معرفت‌و سنخیّت‌با آن‌درّ یگانه‌هستی‌، استوار باشد.دوستی‌ای‌که‌بدون‌آن‌پیوند با علی‌(ع) و خدای‌علی‌(ع) هرگز میسّر نتواندشد. دوستی‌ای‌که‌خداوند آن‌را در کلام‌حکیمش‌بر هر مسلمانی‌واجب‌ساخته‌و اجر رسالت‌پیامبراکرم‌(ص) دانسته‌است‌. دوستی‌ای‌که‌با پیروی‌ازعلی‌(ع) به‌عشق‌و محبّت‌متعالی‌، رشد یا بنده‌و رشددهنده‌تبدیل‌می‌شود وراه‌ِ نجات‌و سعادت‌انسان‌می‌گردد. و همین‌محبّت‌و عشق‌است‌که‌می‌تواندانسان‌را تا مرز عصمت‌برکشَد و بالا بَرَد، بگونه‌ای‌که‌هیچ‌گناه‌و زشتی‌ای‌دامنگیر انسان‌نشود و به‌سیر معنوی‌و سلوک‌روحانی‌وی‌، زیان‌نرسانَد…چنان‌باد که‌جرعه‌ای‌از این‌عشق‌نصیب‌ما گردد. ان‌شاءالله‌.

 

۳. چگونه‌امام‌علی‌(ع) را یاری‌کنیم‌؟

اَعیُنونی‌بِوَرَع‌ٍ واجتهادٍ وعِفَّه‌ٍ وسَدادٍ.

مرا با ورع‌و تقوی‌، تلاش‌و کوشش‌، خویشتنداری‌و عفت‌، ثبات‌واستواری‌کمک‌کنید.

 

پیوند معنوی‌ِ انسان‌با پیشوا و مقتدا، ریشه‌امامت‌و پیشوایی‌است‌که‌بدون‌آن‌، اساساً مفهوم‌ِ پیشوایی‌و امامت‌، معنی‌و مصداقی‌نخواهد داشت‌. تفاوت‌ِرابطه‌ای‌که‌بین‌امام‌و ماموم‌ـ یعنی‌پیشوا و پیرو ـ وجود دارد با سایر اقسام‌روابط‌ـ مانند رابطه‌استاد و دانشجو، والدین‌و فرزند، دو همسر یا دو دوست‌ـدر همین‌«پیوندِ فکری‌و عملی‌» است‌که‌نقطه‌وصل‌ِ معنوی‌ِ ماموم‌و پیرو، باامام‌و پیشوا است‌. هر قدر استحکام‌و عمق‌این‌پیوند بیشتر شود، پیروی‌ِازپیشوا، نتیجه‌و بازدهی‌متعالی‌تر و کامل‌تری‌خواهد داشت‌و قرب‌و نزدیکی‌ِماموم‌به‌امام‌بیشتر خواهد شد و نیل‌به‌کمال‌مطلوب‌و سعادت‌ابدی‌ـ که‌جزدر پرتو پیوند با خلیفه‌الله‌و انسان‌ِ کامل‌تحقق‌نخواهد یافت‌ـ حاصل‌ خواهدگشت‌.

از دیدگاه‌امام‌علی‌(ع)، هر مامومی‌، امامی‌دارد که‌به‌او اقتدا می‌کند و ازتابش‌ِ دانش‌وی‌بهره‌می‌بَرد، و جوهره‌امامت‌و ولایت‌، همین‌پیوند عملی‌وعلمی‌است‌. اما قله‌اندیشه‌و چکاد عمل‌و رفتارِ امامی‌همچون‌امیرالمومنین‌علی‌بن‌ابیطالب‌(ع)، آنچنان‌بلند و باعظمت‌است‌که‌برای‌پیروان‌ِ عاشق‌ِ او،دور از دسترس‌می‌نماید. این‌واقعیتی‌است‌که‌امیر عاشقان‌خود بدان‌واقف‌است‌و صریحاً بیان‌می‌کند که‌: «شما نمی‌توانید همچون‌رفتار من‌، عمل‌نمائید». پس‌چه‌باید کرد؟ رهنمود امام‌(ع) این‌است‌که‌: «مرا با ورع‌،مجاهدت‌، عفت‌و استواری‌یاری‌کنید.»

ــ ورع‌یعنی‌خداترسی‌، خودداری‌از انجام‌گناه‌، تقوی‌و پرهیزگاری‌.وَرَع‌، شعار متقین‌و همراه‌و همگام‌تقوی‌و اساس‌و پایه‌آن‌است‌. زینت‌وزیبایی‌مومن‌و برترین‌صفتی‌که‌یک‌انسان‌می‌تواند داشته‌باشد، وَرَع‌وپرهیزگاری‌است‌: مراقبت‌و حفظ‌خویش‌از آلوده‌شدن‌به‌هر اندیشه‌ای‌یارفتاری‌و یا گفتاری‌. وَرع‌موجب‌حیات‌و تحرک‌معنوی‌انسان‌و واسطه‌تزکیه‌و پاک‌شدن‌روح‌و جان‌انسان‌است‌و همین‌خصلت‌، انسان‌را از سطح‌مادیّت‌و حیوانیّت‌برمی‌کشد و به‌افق‌انسانیت‌ـ که‌همان‌برخورداری‌از نفحه‌الهی‌وحرکت‌در مسیر خلیفه‌اللهی‌است‌ـ می‌رساند. بدون‌ورع‌و تقوی‌، هیچ‌تلاش‌و رفتاری‌نمی‌تواند زمینه‌سعادت‌و فلاح‌انسان‌را فراهم‌سازد.

ــ اجتهاد یعنی‌تلاش‌و کوشش‌سخت‌و مجدّانه‌، تمام‌سعی‌خود رابکاربردن‌برای‌رسیدن‌به‌تعالی‌و سعادت‌، همّت‌ورزیدن‌برای‌خودسازی‌وآمادگی‌ِ مبارزه‌با کژی‌ها و کاستی‌ها. بدون‌این‌تلاش‌و سعی‌، پیوند بین‌ماموم‌با امامش‌حاصل‌نخواهد شد.

کسی‌که‌تلاش‌و سعی‌را فرو گذارد و همّت‌و کوشش‌برای‌خودسازی‌ورشد نداشته‌باشد، به‌جایی‌نخواهد رسید. اولین‌مرحله‌و مهم‌ترین‌گام‌درجهاد، جهاد با نفس‌است‌ـ به‌معنی‌ِ تلاش‌برای‌غلبه‌بر شهوات‌و خواست‌های‌نامحدود حیوانی‌ـ و البته‌چنین‌جدّ و اجتهادی‌با تمرین‌، تکرار، مراقبت‌،استواری‌، محاسبه‌و عزم‌راسخ‌حاصل‌می‌شود.

ــ عفّت‌یعنی‌پارسایی‌، پاکدامنی‌، خویشتنداری‌در برابر شهوات‌وتمایلات‌حیوانی‌و زمام‌ِ نفس‌را در دست‌داشتن‌. بدون‌پاکدامنی‌وخویشتنداری‌در برابر شهوات‌، مجال‌و فرصتی‌برای‌گرایش‌های‌عالی‌ِ انسانی‌و الهی‌فراهم‌نخواهد شد. بخصوص‌جوانی‌و زیبایی‌، دو نعمت‌بزرگی‌است‌که‌بدون‌ِ «عفّت‌» نمی‌تواند در جهت‌تعالی‌و تکامل‌انسان‌بهره‌برداری‌شود، به‌همین‌جهت‌از منظر حضرت‌علی‌(ع)، زکات‌زیبایی‌، عفّت‌و حفظ‌خویش‌ازدستبردِ نامحرمان‌است‌. کسی‌که‌خُلق‌و خوی‌عفت‌را در خود بپرورد وریشه‌دار کند، بار گناهش‌کم‌می‌شود و ارزش‌او نزد خداوند بالا می‌رود. درحقیقت‌عفاف‌وسیله‌ای‌است‌برای‌صیانت‌و حفظ‌نفس‌و پاک‌کردن‌آن‌ازپستی‌ها و زشتی‌ها.

ــ سداد یعنی‌استواری‌و درستی‌گفتار و کردار، بی‌عیب‌و نقص‌بودن‌ومعقول‌و منطقی‌بودن‌رفتار و سخن‌. سفارش‌قرآن‌کریم‌نیز همین‌است‌که‌درنظر و گفتار، استواری‌و درستی‌را در نظر بگیرید و گفتار شما «قول‌سدید»باشد. در هر کاری‌و هر سخنی‌مراقبت‌کردن‌که‌خلاف‌رضای‌الهی‌نباشد و درهر اظهارنظری‌دقت‌کردن‌که‌سُست‌و بی‌پایه‌و بیهوده‌نباشد، مقتضای‌سَداداست‌.

امام‌علی‌(ع) از پیروان‌خود می‌خواهند که‌اکنون‌که‌نمی‌توانند به‌قله‌های‌عمل‌و رفتارِ آن‌حضرت‌برسند، آن‌حضرت‌را با این‌چهار ویژگی‌کمک‌کنند و ورع‌، کوشش‌، عفت‌و درستی‌ِ کلام‌و عمل‌را رعایت‌کنند و بدینوسیله‌امام‌متقیّن‌و پیشوای‌مومنین‌را در راهی‌که‌برای‌آن‌حضرت‌هدف‌نهایی‌وغایی‌است‌ـ که‌همانا راه‌ِ تعالی‌انسان‌ها و نزدیک‌شدن‌آنان‌به‌تقوی‌و ایمان‌است‌ـ یاری‌و کمک‌رسانند. آیا گامی‌برای‌یاری‌ِ اماممان‌برداشته‌ایم‌؟!

 

۴. حکمت‌و ایمان‌

 

اَلحِکْمَه‌ُ ضالَّه‌ُ الْمُوْمِن‌ِ فَخُذِالحِکْمَه‌َ وَلَومِن‌ْ اَهْل‌ِ النِّفاق‌

حکمت‌و دانایی‌، گمشده‌مومن‌است‌. پس‌حکمت‌را دریاب‌، اگرچه‌ازاهل‌دو رویی‌و نفاق

 

حکمت‌، کلام‌و دانش‌ِ استوار و محکمی‌است‌که‌سلوک‌و روش‌و رفتارِشایسته‌و منطقی‌را ایجاب‌می‌کند و حکیم‌، کسی‌است‌که‌در نظر و عمل‌، دراندیشه‌و رفتار، در مسلک‌و سلوک‌از ریشه‌داری‌، استحکام‌، استواری‌، اتقان‌و دانایی‌برخوردار است‌و بینش‌و روش‌ِ خود را چنان‌تنظیم‌و تدبیر کرده‌است‌که‌با بهره‌برداری‌از همه‌امکانات‌و توانایی‌ها، راه‌کمال‌و سعادت‌جاودان‌را برای‌خود رقم‌زده‌، واله‌و شیدا رو به‌سوی‌آینده‌روشن‌و تابناک‌در حرکت‌است‌.

کسی‌که‌به‌منزلت‌حکمت‌دست‌یابد جویندگان‌ِ راه‌سعادت‌را سیراب‌می‌کند، فضیلت‌ها و ارزش‌ها را به‌دیگران‌منتقل‌می‌سازد، از استقامت‌واستواری‌برخوردار است‌، دارای‌سعه‌صدر و بردباری‌است‌، بدی‌ها را به‌نیکی‌پاسخ‌می‌دهد، و بالاتر از همه‌اینکه‌هیچگاه‌«حق‌» را رها نمی‌کند وهمواره‌در گفتار و کردار، بر مرز حق‌حرکت‌می‌کند و اهل‌اطاعت‌ِ حضرت‌حق‌ّ ـ جل‌ّ و علا ـ است‌.

تعلیم‌حکمت‌، یکی‌از رسالت‌های‌اصلی‌پیامبران‌الهی‌بوده‌است‌. اولیای‌حق‌، خود حکیم‌بودند و به‌مردمان‌حکمت‌می‌آموختند، امّا گاه‌، حکمت‌نزدغیرحکیم‌هم‌یافت‌می‌شود. امیرمومنان‌(ع)، حکمت‌را گمشده‌مومن‌می‌داندکه‌همواره‌در پی‌بدست‌آوردن‌آن‌است‌، نه‌اینکه‌اگر در جایی‌و توسط‌حکیمی‌، مطلب‌حکیمانه‌ای‌ارائه‌شد، مومن‌از آن‌بهره‌می‌برد! نه‌! بلکه‌مومن‌در جستجوی‌حکمت‌است‌. همانگونه‌که‌اگر کسی‌شی‌ء ارزشمندی‌را گم‌کرده‌باشد، در پی‌آن‌است‌و برای‌یافتن‌ِ گمشده‌خود، تلاش‌و کوشش‌می‌کند، مومن‌نیز برای‌کسب‌حکمت‌در تلاش‌و اجتهاد است‌، و چون‌حکمت‌نزد غیرحکیمان‌نیز یافت‌می‌شود، بنابراین‌حکمت‌را در هر جا و نزدهر کسی‌باشد از او فرا می‌گیرد و بهره‌می‌بَرَد.

اگر دُرّ گرانبهایی‌در زباله‌دان‌افتاده‌باشد و یا در دست‌ِ حیوان‌کثیفی‌باشد،آیا آن‌را برنمی‌دارید تا پس‌از شستشو از آن‌استفاده‌کنید؟! حکمتی‌که‌نزدمنافق‌، کافر یا فاسق‌باشد، درّ گرانبهایی‌است‌که‌اگرچه‌دارنده‌آن‌از آن‌استفاده‌نکرده‌است‌ـ که‌اگر استفاده‌می‌کرد از نفاق‌و کفر و فسق‌نجات‌می‌یافت‌ـ ولی‌مومن‌آن‌ را مغتنم‌می‌شمارد و هیچگاه‌بخاطر اینکه‌دارنده‌آن‌، منافق‌و کافر و فاسق‌است‌آن‌حکمت‌را رها نمی‌کند، از او می‌گیرد واستفاده‌می‌کند. همین‌است‌که‌در ارزیابی‌ِ کلام‌و سخن‌به‌خودِ کلام‌بایداندیشید و نه‌به‌گوینده‌آن‌. چه‌کلمات‌و حکمت‌ها و علوم‌ِ مفید و گرانسنگی‌که‌گوینده‌و دارنده‌آن‌انسان‌های‌فاسق‌و فاجرند ولی‌هرگز نباید از این‌حقایق‌صرفنظر کرد. بین‌«گفتار» و «گوینده‌» باید فرِ نهاد. چه‌بسا گوینده‌پاک‌نهاد وشایسته‌و ارزشمندی‌که‌گفتاری‌از او نابخردانه‌باشد، و چه‌بسا گوینده‌خبیث‌و ناصالحی‌که‌گفتاری‌حکیمانه‌و عالمانه‌نیز بگوید! البته‌حکمت‌اگر هم‌از«زبان‌» منافق‌خارج‌شود، ولی‌هیچگاه‌از آن‌فراتر نخواهد رفت‌و در «دل‌» اووارد نمی‌گردد، زیرا اگر حکمت‌به‌درون‌ِ جان‌و دل‌ِ منافق‌، نفوذ می‌کرد، او رااز نفاق‌ـ که‌بدترین‌رذالت‌اعتقادی‌و اخلاقی‌است‌ـ نجات‌می‌داد. منافق‌اگرحکمتی‌را دارا باشد، در دهان‌و بر سر زبان‌خود دارد، نه‌در دل‌خویش‌! زیراحکمت‌در دلی‌که‌شهوت‌در آن‌جای‌گرفته‌باشد هرگز سکونت‌نخواهدگزید.

ایمان‌حقیقی‌با حکمت‌پیوند محکمی‌دارد. مومن‌باید به‌دنبال‌حکمت‌ودانایی‌باشد زیرا بدون‌حکمت‌، پایه‌های‌معرفتی‌ِ ایمان‌استوار نخواهد شد. ازسوی‌دیگر با ریشه‌دار شدن‌ایمان‌و انجام‌ِ عمل‌ِ صالح‌درهای‌حکمت‌به‌دل‌ِانسان‌باز می‌شود. کسی‌که‌برای‌خدا خود را خالص‌سازد و همواره‌مراقب‌باشد، زُلال‌ِ حکمت‌از دل‌ِ او سرچشمه‌می‌گیرد و به‌زبان‌او جاری‌می‌شود. این‌مرتبه‌از حکمت‌هرگز نزد غیرمومن‌یافت‌نمی‌شود. این‌درجه‌از حکمت‌عطیّه‌ای‌الهی‌است‌که‌خداوند به‌هر که‌خواهد، دهد و هر که‌به‌آن‌دست‌یافت‌،به‌«خیر کثیر» رسیده‌است‌. و البته‌خداوند چنین‌اراده‌کرده‌که‌انسان‌های‌وارسته‌و خالص‌یعنی‌کسانی‌که‌لذت‌های‌زودگذر را رها کرده‌و از امور فانی‌روی‌برگردانده‌اند، به‌چنین‌درجه‌ای‌واصل‌شوند.

حکمتی‌که‌مومن‌آن‌را گمشده‌خود می‌داند، دانستن‌ِ صِرف‌و تنها به‌زبان‌آوردن‌ِ سخنان‌حکیمانه‌نیست‌. بلکه‌گوهری‌است‌که‌در دل‌ِ او جای‌گزیند و بابرانگیختن‌او به‌رفتار حکیمانه‌و استوار، خُلق‌نیکو و الهی‌و نیّتی‌خالص‌وپاک‌، راه‌ِ او را به‌سوی‌کمال‌مطلق‌باز کند و او را به‌سوی‌«حکیم‌علی‌الاطلاق‌» برکشد، و جستجوی‌چنین‌حکمتی‌گامی‌است‌لازم‌برای‌نزدیک‌شدن‌به‌آینه‌تمام‌نمای‌حضرت‌حق‌ّ ـ جل‌ّ و علا ـ امام‌المتقین‌وامیرالمومنین‌علیه‌الصلوه‌والسلام‌.

 

ديدگاه ها: