موسسه پردازشگران

تماس با ما

02

زنان نمونه (مادر سید رضى،مادر شهید)

01

مادر سید رضى .

فاطمه , مادر سید رضى (مولف نهج البلاغه ) و سید مرتضى , که هر دو از دانشمندان بزرگ شیعه هستند, بانویى پاکدامن و زاهد بود که روزهاى گرم را روزه مى گرفت و در تاریکى شب ها, به عبادت خداوند مى پرداخت . مرحوم شیخ مفیدرحمه الله علیه که از بزرگ ترین علماى شیعه است و تمام متاخرین از او استفاده کرده اند, شبى در عالم رویا دید که حضرت فاطمه (س ), دست امام حسن (ع ) و امام حسین (ع ) را گرفته , وارد مسجد شدند و به شیخ
مفید فرمودند: فرزندانم را بپذیر و به آنها فقه بیاموز!. شیخ مفید از خواب بیدار مى شود و شگفت زده با خود فکر مى کند که موضوع چیست ؟!. هنگامه درس فرا مى رسد و شیخ مثل هر روز به محل تدریس مى رود. در آغاز درس , خانمى به همراه دو فرزندش وارد مسجد مى شوند و به نزدیک شیخ مفید مى روند. مادر به استاد مى گوید: فرزندانم را بپذیر و به آنها فقه بیاموز!. شیخ مفید که راز خوابش را فهمیده بود, مشغول تعلیم آن دو که کسى جز سیدرضى و سیدمرتضى نبودند
, شد و سرانجام آن دو بزرگوار, از علماى بزرگ شیعه شدند که هر دو, آثار بزرگ علمى , فقهى و تفسیرى مفیدى از خود به یادگار گذاشته اند. همه این ارزش ها, مرهون ایمان , اخلاص و پاکى مادرشان , فاطمه بود. سید رضى , خود درباره مادرش مى گوید: اگر همه مادران , به خوبى , پاکى و وظیفه شناسى او بودند, فرزندانشان به پدر نیازى نداشتند
. مادر شهید.

وى , مادرى بود که پسر و دخترش , در جنگ مجروح شده بودند و پسر دیگرش هم با شهادت , به سوى معبود پرواز کرده بود. زمانى که خانم کبرى نقدى زاده , خبر شهادت فرزندش را به او داد, آن مادر شهید, دست هایش را به طرف آسمان بلندکرد و گفت : یا حضرت زهراى , حالا روم مى شه صدایت بزنم !!. و بعد به خانم نقدى زاده گفت : مى خواهم جنازه فرزندم را ببینم !!. شما مادر هستید و نمى شود جنازه را ببینید!. نه !. من باید بچه ام را ببینم !. آن گاه که چشمش بر بدن بى سر و دست پسرش افتاد,
 باز دست هایش را بالابرد و گفت : یا فاطمه زهراى , خوشحالم از این که مى توانم صدایت بزنم !!. فرداى آن روز, صبح زود, مادر شهید باز به سراغ کبرى خانم آمد و گفت : هواى دیدن پسرم را دارم !. مى خواهم دیگربار اوراببینم !. شما دیشب او را دیده اید و دیگر نمى شود. روزى که فرزندم به دنیا آمد,
 خودم با دست هایم او را قنداق کردم و حالا هم که او دارد پیش فاطمه زهراى مى رود, مى خواهم باز با دست هاى خودم , پسرم را عطر بزنم تا با بوى خوش به خدمت آن حضرت برسد. پس از آن , راهى سردخانه شد و با دست هایش , پیکر فرزند شهیدش را عطر و گلاب زد و با دقت داخل پارچه اى پیچید و رویش را هم مشمع کشید. در هنگام تشییع جنازه نیز, حتى یک قطره اشک نریخت و وقتى که از وى خواستند تا براى مردم سخن بگوید, گفت : نه !.
خودش مى گوید:اگر لطف و عنایت پروردگار جهانیان نبود, من با این شکنجه هاى ضد بشرى و در زیر چنگال هاى درنده این دژخیمان جان مى باختم . هنگامى که آخرین نیرو و توان خود را از دست مى دادم , احساس کردم که سینه ام خنک شد. چشمم را باز کردم و دیدم که مشک آبى بر روى سینه ام قرار دارد.
 کمى از آب آن نوشیدم , اما مشک از من دور شد و در میان زمین و آسمان معلق ماند. من خیره خیره به آن مى نگریستم و دسترسى به آن نداشتم . باز مشک آب به من نزدیک شد, قدرى نوشیدم و دوباره از من دور شد و تا سه مرتبه این کار تکرار شد. ماموران که آن آب را دیدند, از من پرسیدند: آب را از کجا آورده اى ؟. گفتم : خداوند براى نجات من , برایم آب فرستاد!. آنان سراسیمه به سوى مشک هاى خود رفتند. مشک هاى ماموران نیز پر از آب بود. این واقعه , آنان را منقلب کرده , پیش من آمدند و گفتند: گواهى مى دهیم که خداى تو, خداى ماست !.

ديدگاه ها: