موسسه پردازشگران

تماس با ما

02

زنان نمونه (مادر عمروبن جناده،معصومه آبادى،نجمه )

01

مادر عمروبن جناده .

امعمرو, زنى دلیر, مجاهد و باغیرت بود.وى به همراه شوهر فداکارش , جناده بن حارث انصارى , روانه کربلا شد تا آمادگى خود را براى یارى حضرت اباعبدالله (ع ) اعلام کند. ابتدا جناده به شرف شهادت نایل آمد. با شهادت وى , ام عمرو, فرزندش را براى یارى حضرت سیدالشهدا(ع ) و ادامه راه پدر شهیدش , راهى میدان کرد. عمرو به تشویق مادرش به خدمت فرزند پیغمبر(ص ) شرفیاب شد و با مشاهده جمال ملکوتى و جذاب امام حسین (ع ), آتش شوق در نهادش افروخته شد و با چهره اى باز و شکفته , اجازه رفتن به میدان خواست
. امام (ع ) فرمودند: چون پدر این جوان به شهادت رسیده است , شاید مادرش به شرکت فرزند رضا ندهد. عمرو گفت : من با تشویق و ترغیب مادرم به حضور شما شرفیاب شده ام تا مرا به میدان جنگ بفرستید. سرانجام , حضرت به وى اجازه نبرد دادند. عمرو با شور و اخلاص به نبرد پرداخت , حماسه ها آفرید و بالاخره به دست کوفیان به شهادت رسید. کفار, سر او را از تن جدا کردند و به سوى سپاه حضرت سیدالشهدا(ع ) پرتاب کردند.
 مادر شهید که با قلبى مطمئن و دلى آرام و زبانى شاکر به این صحنه مى نگریست , گفت : با شهادت همسر و فرزندم , خود را نزد خداوند سرافرازمى بینم . سپس سر بریده عمرو را در آغوش گرفت و گفت : آفرین بر تو پسرم !. مرحبا به این همت والا و ایثار و جانبازى تو. آن گاه , این بانوى قهرمان سر را با تمام خشم به سوى دشمن افکند و به وسیله آن یک نفر را کشت . سپس عمود خیمه را برداشته , به مبارزه با کفار پرداخت و دو نفر از آنان را به قتل رساند. سرانجام , امام حسین (ع ) او را به خیمه برگرداندند و در حق وى دعاى خیر کردند.
 مریم مریم , دختر حنه و عمران بن ماثان است . خداوند, وى را در سن پیرى مادرش , به آنان هدیه کرد. حنه در یکى از روزهاى کهولتش , به خداوند پناه برد و با کمال فروتنى و زارى از پروردگارش خواست تا فرزندى به وى و عمران عنایت کند و او درعوض فرزند را به بیت المقدس تقدیم کند تا در آن جا به خدمت خانه خدا درآید. خداوند خواسته اش را اجابت کرد, روزگار باردارى فرا رسید و سرانجام مریم , چشم حق بین خود, به حقایق جهان گشود. مادر مریم چون چشمش به نوزاد دختر افتاد, کاخ آرزویش واژگون شد,
 زیرا او پسرى مى خواست تا او را در خدمت بیت المقدس بگمارد. آن روز, رسم چنان بود که جز مردان , کسى حق بعهده گرفتن این سمت را نداشت , از این رو, حنه با تاثر فراوان گفت : خدایا!. این که دختر است !. خداوند به او فرمود: ولیس الذکر کالانثى , هرگز پسر, نمى تواند نقش این دختر را ایفاکند. با این سخن , پروردگار جهانیان به او اطمینان داد که مقام مریم از مردانى که حنه حسرتشان را مى خورد, بالاتر است . دل حنه , با این وحى آرام گرفت و دریافت که خداوند این دختر را به اکرام خود, ویژه کرده است
. از این رو به پروردگار گفت : خدایا!. من این دختر را و ذریه او را به تو پناه دادم !. خدا هم فرمود: خداوند او را به طرز نیکویى پذیرفت . سپس مادر مریم , کودک را در پارچه اى پیچید و روانه بیت المقدس شد. کودک را به دست احبار سپرد و به منزل بازگشت . در بیت المقدس , درباره سرپرستى نوزاد, گفتگو شد. هر کدام از کارگزاران براى برترى خود, دلیلى آوردند. سرانجام کار به قرعه کشید و زکریا عهده دار نگهدارى از مریم شد. زکریا به شکرانه این نعمت بزرگ , وسایل آسایش طفل را فراهم کرد
و وى را در نقطه دورى از مردم سکنى داد. همچنین دیگران را از ملاقات او برحذر داشت و براى او غرفه اى بلند و عالى تدارک دید که جز با نردبان کسى نمى توانست به آن جا برود. کم کم مریم بزرگ شد و همچنان زکریا, عهده دار پاسدارى از او بود. قرآن مى فرماید: هرگاه زکریا, در محراب عبادت بر او وارد مى شد, غذایى در کنارش مى دید. روزى زکریا, از مریم پرسید: اى مریم !. این غذاها را از کجا آورده اى ؟!.
 مریم گفت : این از ناحیه خداست , خداوند هرکس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد. عنایت خداوند به مریم , محبتش را در دل زکریا بیشتر کرد. هرچه مریم بزرگ تر مى شد, خداوند دل او را باتقوا, نورانى مى ساخت . وى در سن نه سالگى در روزه و نماز و پارسایى , از همه عبادت کنندگان زمانش پیشى گرفت و در صبر و مقاومت در برابر حوادث , یگانه زمان خودشد و نام مقدسش در پهناى گیتى پیچید. وقتى پا به سن بالاترى گذاشت , به طرف شرق بیت المقدس رفت , از خلق دورى گزید و در آن مکان پرده اى کشید
 تا بهتر بتواند به عبادت پروردگارش بپردازد. در آن هنگام , خداوند فرشته اى را فرستاد و او را به شکل انسانى کامل , بى عیب و نقص و خوش قیافه بر مریم ظاهرساخت . مریم سخت ترسید و گفت : من از تو, به خداوند رحمان پناه مى برم !. مریم در انتظار عکس العمل آن مرد ناشناس بود که وى زبان به سخن گشود و گفت : من فرستاده پروردگار توام !آمده ام تا پسر پاکیزه اى به تو ببخشم !. از شنیدن این سخن , لرزش شدیدى وجود مریم را فراگرفت و بار دیگر او در نگرانى عمیقى فرورفت و گفت :
چگونه ممکن است من صاحب پسرى شوم , در حالى که تاکنون انسانى با من تماس نداشته است و هرگز زن آلوده اى نبوده ام ؟!. مرد ناشناس گفت : مطلب همین است که پروردگارت فرموده , این کار بر من سهل و آسان است . با شنیدن این سخن , طوفان نگرانى مریم فرونشست . سرانجام وى باردار شد و تا مدتى در حالت افسردگى توام با سرور به سر مى برد و با خود مى گفت : چه کسى از من قبول مى کند که زنى بدون داشتن شوهر, باردار شود؟!!. از طرفى احساس مى کرد که این فرزند, پیامبر الهى و یک تحفه بزرگ آسمانى است .
 بالاخره , دوران حمل پایان یافت . نوزاد در بیابانى بى آب و علف پا به جهان هستى گذاشت و دیگربار معجزه هایى در کنار مریم پدیدار شد. چشمه آب گوارایى در زیر پایش جارى و در آن زیبایى , چشم مریم به دیدار عیسى روشن شد. مادر, کودک را در آغوش گرفت و به سوى قومش آمد. مردم به وى گفتند: اى مریم !کار بسیار عجیب و بدى انجام دادى !. او به فرمان خداوند, کودک را به یارى طلبید و عیسى (ع ) در گهواره گفت : انى عبدالله آتانى الکتاب وجعلنى نبیا , من بنده خدایم !. او به من کتاب آسمانى داده و مرا پیامبر قرار داده است . مقام معنوى مریم , آن قدر بالا بود که فرزندش پس از مرگ مادر, ناله سر داد و گفت : دیگر چه کسى مونس وحشت و غربت من است و چه کسى مرا در اطاعت خداوند کمک مى کند؟!.
 معصومه آبادى .

معصومه آبادى که از اهالى آبادانى است , در آغاز جنگ تحمیلى عراق علیه ایران اسلامى ,به عنوان نماینده فرماندار در پرورشگاه و بیمارستان هاى آبادان , مسئولیت خروج بچه ها از منطقه را به عهده مى گیرد و در راستاى همان ماموریت و به منظور امدادرسانى به نیروهاى رزمنده , درتاریخ ۲۳ مهر ماه سال ۱۳۵۹, از سربندر عازم آبادان مى شود, اما به همراه چندتن از پزشکان و پزشکیاران , در ده کیلومترى آبادان , به دست نیروهاى بعثى که خود را با لباس سپاه مخفى کرده بودند,
 به اسارت درمى آید. نیروهاى عراقى با او و آذرخواهر دیگرى که همراه معصومه است مانند دو ژنرال اسیر برخورد مى کنند, از این رو دست هاى معصومه و آذر رامى بندند وبا دو سرباز مسلح , آنها را راهى زندان مى کنند. این در حالى است که دست اسیران مرد ایرانى باز بود و هر سى نفر را یک سرباز عراقى به طرف بازداشتگاه مى برد!. این خواهر اسیر, به مدت یک هفته در بازداشتگاه تنومه , زندانى مى شود و از آنجا وى را به همراه آذر و فاطمه ناهیدى به زندان بصره منتقل مى کنند, زندانى به مراتب بدتر از سلول تنومه !!. خودش مى گوید:زندان بصره مثل دخمه بود, دخمه هایى از سیمان . و اما مسیر عبورمان !مى دانى مسیر عبورمان کجا بود؟فاضلاب !.
 یعنى تا زانو توى فاضلاب فرو مى رفتیم . پاهایم را که بلند مى کردم , شالاپ , شالاپ صدا مى دادبوى فاضلاب کشنده بود. از آن جا, معصومه و همراهان را به زندان الرشید بغداد برده , در سلولى زندانى کردند. شکنجه شدید آنان , در بغداد شروع شد. اولین بار به صورت انفرادى آنها را به اتاق پذیرایى !!بردند. شانس معصومه هم بد نبودشاید به خاطر سنش بود که هفده سال بیشتر نداشت , براى همین , اول او را براى شکنجه بیرون بردند. وى را بر صندلى چرخدارى نشاندند و با سرعت چرخاندند.
 عینکى سیاه , چشم هاى معصومه را پوشاند و سرش به شدت گیج رفت , ولى این شکنجه هرگز از مقاومت او نکاست و حقیقتا مقاومت یک زن قهرمان و نمونه ایرانى را در مقابل کفار به نمایش گذاشت !. هرچه بر صورتش سیلى زدند, به یاد فاطمه زهراى , آرام بود و هرگز ترسى به دلش راه نیافت خودش مى گوید:نمى دانم چرا وحشت نداشتم . آن لحظه و آن روزها نه ترسى داشتم و نه به این شکنجه ها اهمیت مى دادم !. او یافته بود که میهمان زندان است , ازاین رو براى خودش برنامه ریزى کرده بود.
 روزى سه تا چهار ساعت قرآن تلاوت مى کرد و شش تا هفت ساعت , نمازقضا مى خواند و در همان زندان , به فراگیرى زبان انگلیسى و عربى مشغول بود. معصومه ,از سیاه چالهاى بغداد و بانامه هاى زیبایش , برادران , خواهر و افراد خانواده اش را به درس خواندن , تلاوت قرآن و دعا ترغیب و به آنان سفارش مى کرد تا سوره یوسف را قرائت کنند, چون براى او و افراد خانه اش , تداعى زیبایى به همراه داشت و به آنها امید مى داد. این در حالى بود که معصومه آبادى , در سلولى به سر مى برد که حصیر, جلوى در و پنجره اش را پوشانده بود.
آسمان به سختى خود را به او و همراهانش نشان مى داد و زندانبان ها, آن سلول را مرغدانى مى خواندند. سلول معصومه خیلى کوچک بود,لکن قلب بزرگ معصومه به آن , وسعت یک خانه را داده بود. گاه در همان سلول اشک عشق مى ریخت و گهگاه با سنجاقى بر دیوار سیمانى آن , شعارهاى انقلاب را حک مى کرد و یا بر آن گل هاى زیبا مى کشیدتا محیط زندگى را زیباتر سازد. بارها در محیط آرام زندان , صداى ملکوتى قرآن معصومه و یا خواندن دسته جمعى سرودهاى انقلابى خواهران , حرکتى براى فریاد برادران آزاده مى شد
 که همصدا با معصومه , آذر, فاطمه ناهیدى و بهرامى , تکبیر مى گفتند و صلوات مى فرستادند. همین مساله , روزنه اى شد تا خواهران آزاده دست به اعتصاب غذا بزنند و خواستار آن شوند که از سلول به اردوگاه بیایند, از تاریکى رها شوند ودر جمع آزادگان ایرانى , حماسه آفرینند و زندگى آرام ترى را شروع کنند.
 پس از یک هفته اعتصاب غذا,عراقى ها این چهار زن قهرمان را از هم جدا کردند, ولى هرگز در اراده شکست ناپذیرشان خللى واردنشد. دشمن از خود ضعف نشان داد و پذیرفت که در همان سلول , به آنها از نظر غذایى و بهداشتى رسیدگى شود,ولى هرگز معصومه و همراهانش زیربار نرفتند. اعتصاب غذاى معصومه ,بیست روز طول کشید. سرانجام , وى را به همراه دیگر خواهران , به بیمارستان منتقل و به آنان سرم وصل کردند, ولى آنها سرم ها را از رگ هایشان خارج کردند تا موادغذایى به بدنشان نرسد!.
 عراقى ها دست به دامان صلیب سرخ شدند و معصومه و یارانش به آنها گفتند:نامه هاى ما را از طریق پست , ۲۴ ساعته به خانواده هایمان بفرستید وجواب آنها را بگیرید و به ما بدهید. جواب که آمد غذا مى خوریم . در روز بیست و سوم اعتصاب غذا, هر یک از آنها از خانواده اش نامه اى دریافت کرد!. پس از آن , همه خواهران ایرانى راهى بیمارستان و سپس اردوگاه شدند.
 پس از روزهایى چند و گذشت چهل ماه از اسارت معصومه , در تاریخ دهم بهمن ماه ۱۳۶۲,وى توسط صلیب سرخ از چنگال بعثیون عراقى رهاشد و از طریق فرودگاه ترکیه , به ایران اسلامى بازگشت .
نجمه .

نجمه , مادر بزرگوار امام رضا(ع ) و از زنان مومنه , پارسا, نجیب و پاکیزه بود. حمیده , همسر امام صادق (ع ), او را که کنیزى از اهالى مغرب بود, خرید و به منزل برد. نجمه در خانه امام صادق (ع ), حمیده خاتون را بسیار احترام مى کرد و به خاطر جلال و عظمت او, هیچ گاه نزدش نمى نشست !.
روزى حمیده در عالم رویا, رسول گرامى اسلام (ص )را دید که به او فرمودند:اى حمیده !. نجمه را به ازدواج فرزند خودموسى درآور زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین فرد روى زمین باشد. پس از این پیام , حمیده به فرزندش امام کاظم (ع ) فرمود: پسرم !. نجمه بانویى است که من هرگز بهتر از او را ندیده ام , زیرا در زیرکى و محاسن اخلاق , مانندى ندارد. من او را به تو مى بخشم , تو نیز در حق او نیکى کن . ثمره ازدواج امام موسى بن جعفر(ع ) و نجمه , نورى شد
 که در شکم مادر به تسبیح و تهلیل مشغول بود و مادر از آن , احساس سنگینى نمى کرد وچون به دنیا آمد, دست ها را بر زمین گذاشت , سر را به سوى آسمان بلندکرد و لب هاى مبارکش را به حرکت درآورد: گویا با خدایش رازو نیازمى کرد. پس از تولد امام هشتم (ع ), این بانوى مکرمه با تربیت گوهرى تابناک , ارزشى فراتر یافت . مادر بر آن بود تا تربیت و پرورش فرزندش , وى را از عبادات و مناجاتش باز ندارد, از این رو به بستگانش گفت :دایه اى پیدا کنید تا مرا در امر شیردادن کمک کند.
 از وى پرسیدند:مگر شیر تو کم شده است ؟. نجمه گفت :خیر, ولى نوافل و ذکرهایى که قبل از تولد حضرت رضا(ع ) داشته ام و به آنها عادت کرده بودم , به خاطر شیردادن کم شده است , ازاین رو مى خواهم کسى من را در امر شیردادن یارى کند تا بتوانم دوباره آن عبادات ومناجاتم را شروع کنم !.

ديدگاه ها: